|
|

تو را اندازه شبهای مستی دوست دارم
چو با همراز خود همداستان شد
زبان بگشاد و با او همزبان شد
به صد آزرم گفت ای مهربان یار
برو آن خسته دلرا دل بدست آر
که عشقی تازه میافروزدم دل
بر آن بیچارگی میسوزدم دل
از آن آتش که او را در چراغ است
مرا هم بیشتر ز آن در دماغ است
گر او را در ربود از عشق سیلی
مرا هم سوی آن سیل است میلی
ور او را از غم ما خستگیهاست
مرا هم سوی او دلبستگیهاست
دلم گر راست میخواهی بر اوست
که باشد کو نخواهد دوست را دوست
نظرات شما عزیزان:
|
|
[+]
نوشته شده توسط هیچکس در |
| |